قانون جذب – پادکست شعر ملاقات با خدا

قانون جذب – پادکست شعر ملاقات با خدا

قانون جذب - پادکست شعر ملاقات با خدا

قانون جذب – پادکست شعر ملاقات با خدا


شعر ملاقات با خدا

 

من شاعر ودلبست دربار کسی که

سلطان جهان است ولی کاخ ندارد

انگشت ترک خورده زیاد است ولیکن

دستان کسی مانند تو شکاف ندارد

ما همه اعجازیم و معجزه تویی که

سلطان همه معجزهایی و انکار ندارد

شافی و کافی و قسم خورده ی عشقی ،  ولیکن

مستانه نگه کردن تو توبه ی انظار ندارد

💙💙 🔷🔺🔷 💙💙

از دست خداوند اگر جام بگیرم

در دامنه ی عشق سرانجام بگیرم

تا دلهره در دلهر ه تشویش نباشد

باید که در آغوش تو آرام بگیرم

 

من در پی یک لحظه تماشا همه جا را گشتم

دلخوشم لیک  تورا در همه ایام بگیرم

ای زیر فلک اسم تو از عشق فراتر

هر دم مددم را من از این نام بگیرم

💙💙 🔷🔺🔷 💙💙

ای نام تو بهترنی سرآغاز

در اوج فروتنی سرافراز

ای سر خدا به سینه پنهان

بگذار که فاش گردد این راز

ای مرهم سر خسته بالی

پرواز هزار دفعه پرواز

 

ای نام گره گشا که با تو

هر مشکل بسته میشود باز

یک بار دگر مدد گرفتم

با نام الله ، کردم آغاز

 

صدایی میرسد آری ،صدایی آشنا در گوش

صدایی که تمام زجه ها را میکند خاموش

صدایی ، خوش نویدی ، پیک مستوری

صدایی که تمام خلق را میکند مدهوش

صدای ناله  هر قلب ظلمت خورده در غربیت

صدایی که غریبان را کشد هر لحظه در آغوش

کسی از دور ها با نغمه ای پر شور می اید

کسی با گام های زنده ، غرق نور می اید

همان نوری  که وقتی میرسد ارام میگیرم

دلم پر میکشد وقتی خدا از دور می اید

💙💙 🔷🔺🔷 💙💙

خداوندا مرا ببر آن سوی دستانت

همانجا خیمه خواهم زد کنار لمس چشمانت

دلم میخواهد امشب سر گذارم روی پاهایت

که شاید مست گردم از شمیم و بوی دستانت

اگربادی به سمت بید مجنون میکشد من را

اگر ماتم به صحرای عجل گون میکشد من را

اگر چنگال تیز درد در خون میکشد من را

خداوند ا زگلوی مرگ بیرون میکشد من را

💙💙 🔷🔺🔷 💙💙

غمی چندین هزار ساله دارم

از این فصل جدایی ناله دارم

که در گودال شک افتاده ام من

ضعیف از قلم افتاده ام من

دلا بگذار بگشایم دهان را

بگویم غصه در دل نهان را

اگر بگشایم اکنون سینه ام را

ببینی غرقبت دیرینه ام را

ببینی آنچه در من خانه کردی

زمستانی من را صد پاره کرده

ببین در خویش غم خوردنم را

هزاران بار تا مرگ مردنم را

ببینی آنچه برا تو نادیدنی بود

ببینی هر چه گفتم درد دل بود

خزان بالا و پایین تر زمستان

زمستان در زمستان در زمستان

کنار کلبه ام بنشین همینجا

زمستان فصل رویایی است اینجا

مرادم از منِ مسکین فرار است

بهشتم مرد ، سرما تک سوار است

درون بغض خود زندانی ام من

اسیر دست کم ایمانی ام من

به آزادی خود ایمان ندارم

در این طوفان که کشتی بان ندارم

دلم از این جدایی بی که غم خورد

گل شادابی از تشنگی مرد

اسیر حلقه رنجم خدایا

از این دنیا میرنجم خدایا

خدابا کشتی ام بی نوج مانده است

در این طوفان دلم مجروح مانده است

خدایا طاقتم به لب رسیده است

بیا وا کن دلم ، متروک مانده است

و این بود آنچه من با دوست گفتم

خدا را یار نیکو  دوست گفتم

به او گفتم هر آنچه که در دلم بود

هر آن چیزی که عمری داغ دل بود

هزاران بار چون خون گریه کردم

که چون لیلا و مجنون گریه کردم

من آن مجنون و لیلا منجی من

خدا لیلاست  ، الله منجی من

دلم هر چند غرق خار و خس بود

دل جا مانده از دلدار بس بود

دل مرده محکوم به مرگ است

درخت مرده ی بی شاخ و برگ است

همان کافر که روز ی کفر میگفت

همانی که به دنیا نا سزا و اوف میگفت

دلش پژ مرده همان لبخند که رو برد

نگفت الله و شک ها  بر جگر برد

دل جامانده بارانی ندارد

برای دل شدن جانی ندارد

دل جا منده غربت را کشیده

به دوشش بار ظلمت را کشیده

دل جا مانده ،  مشکل آفرین است

سزای بی خداوندی همین است

اگر این دل به جانان متصل نیست

اگر از بند شک او منفصل نیست

اگر زرد گون، شولا پوشِ  طردیست

دل در بند غم افتاده دل نیست

اگر در خدمت سرور نباشد

نباشد به ، همان بهتر نباشد

دل جامنده ام دلدار میخواست

و تنها الطفات یار میخواست

بردیم هر چه نامش دل خوشی بود

ببردم نام ،  الله ،  زندگی بود

اگر چه با من این سردابه  بد کرد

ولی روح خدا من را مدد کرد

قلم میرقصد من و در شگفتم

به نام بندگی خوش خط نوشتم

اگر چه  گویند ناز شست دستم

قلم را داده الله ،  در دست بسته ام

قلم میپیچد و میرقصد انگار

قلم از شعله ی آتش زبان دار

همان آتش که در صحرا عیان شد

سخن گوی خدای مهربان شد

همان آتش که دل را مشتعل کرد

همان نوری که شیطان را خجل کرد

همان نوری که درشب هادی ماست

همان پرتو  ؛ همان آزادی ماست

از این آتش  دل آشفته رخت بربست

زبانم از کلامش خورد به بن بست

الا ای آفتاب مهربانی

شکوه قله های جاوندانی

الا ای سرور بر دل نشسته

طلسم مرگ را در هم شکسته

الا ای نام تو صفا و لبخند

الا ای ناجی ام ، الله خداوند

برایت سفره ای آماده دارم

دلی آماده ی پرواز دارم

خدایا فصل آغاز است امشب

در وارد شدن ، باز است امشب

خدا در این راه نجاتم بده

بر در این چاه طنابم بده

پادشه خوب ، سلام ای خدا

دست تو  و صورت من ای خدا

باز به انگشت اشارت زدی

مهر سکوت بر لب عالم زدی

ای دل مرغوب چرا بد شدی

باز که مشکوک و مردد شدی

هیچ دلی مثل تو دلتنگ نیست

در سرش آن نغمه و آهنگ نیست

جرات پروز ز کف داده ای

زخمی در گوشه ای افتاده ای

عمر دراز بود ، چه دیرآمدی

از سر این قله به زیر آمدی

باز به حق تهمت نا حق زدی

تکیه به دنیای معلق زدی

عشق نپوشیدی و عریان شدی

توبه نکردی که پریشان شدی

تیر خودت صاف به بالت نشست

قلب تو را سنگ جهالت شکست

غیر شکست تو در این دشت نبود

سنگ شدی ؛ مهلت برگشت نبود

💙💙 🔷🔺🔷 💙💙

بر دلم ای رب ، نفسی داده ای

آمده ام ،  چون   ، نجات داده ای

این دل و دست من و تو ای خدا

این سرو قیچی ، تو مرشد خدا

دشت سیاه بود ، جا مانده ام

غافله رد شد ،  به جا مانده ام

باز مگر نور  ،به دادم رسی

صاحب گنجور ،  تو دادم دهی

میشنود از دلم این آه را

باز صدا میزنم این شاه را

یا رب از این مرحله رد کن مرا

معنی  رحمت ، مدد کن مرا

بار اگر آب حیاتم دهی

حتما از این مرگ نجاتم دهی

باز به دستت اشارت زدی

خنده بر آن دل زده ی ، رد زدی

شاه جهان باز سلامم به تو

در بغلت ، باز نگاهم  به تو

ای دل عاشق ،  گرفتار من

دست خدا هست ، مدد کار من

پادشه پاک سلامم به تو

این منم ای عشق ، دلالت به تو

باز لبم نام تو را میبرد

شادی پیغام تو را میبرد

مفتخرم نزد تو حاضر شدم

از سر الطافت تو  شاعر شدم

در پس هر شادی و غم ؛ زنده ای

باز به این بنده ،  تابنده ای

بر سر عهدیم و پیمان خویش

مفتخریم عشق ، به پیمان خویش

تشنه ی آهنگ بتان نیستیم

عاشق و همرنگ جهان نیستیم

سلسه موجیم و غریق توایم

دشمن شرک و رفیق توایم

در پی لبخند توایم ای خدا

ما همه فرزند توایم ای خدا

تک گل کیهان تویی مهربان

شهره ی آفاق تویی مهربان

آمدی و نقشه به سر داشتی

درد مرا باز تو برداشتی

 

💙💙 🔷🔺🔷 💙💙

او به من میگفت ای محبوب من

ناز پروده تنعم ؛ خوب من

عقده ی کوری که   وا کردمت

خون دلی بودی و شاه کردمت

او به من میگفت ای خوشحال من

من خداوندم بیا دنبال من

بنده ی محتاج ، تنعم بگیر

من خدا وندم ، آرام بگیر

بر لب مردم ، تبسم میشوی

این چنین صیادِ دلها میشوی

من به وی دادم عنان خویش را

تا که بشناسم شبان خویش را

هر که نسپارد دل خود را به او

با کدامین عشق دارد گفتگو

آن که بر لبها تبسم داده است

جان خود را بحر انسان داده است

تو درون من زنده هستی ای خدا

تو همانی ، نفخت فیه من روحی ، خدا

هر که از عشق خدا آگه شود

دیگران را رهنمای ره شود

به چه خوشحالم فرزندش شدم

جز مشتاقان لبخندش شدم

به چه خوشحالم که الله با من است

هر کجا ، هر لحظه هر جا با من است

چون که تابیده است ، الله بر شبم

می ترواد نام الله از لبم

هر کجا صحبت ز نامت میشود

صحبت از الطاف زوالجلالت میشود

هر کجا نامی ز نامت میبرم

عشق را تا عرش اعلا میبرم

تا خداوند است هم پیمان من

آتش عشق است در ایمان من

این کلام آخر ، بشنو هوشیار

بر دلت بنگار این نگار ای هوشیار

تا نگردی مدهوش ،نگردی هوشیار

گوش نا محرم نباشد ، جای سر هوشیار

رو به کنجی با دلت،  خلوت گزین

توبه کن ای دل ، بشکن ،  رحمت را گزین

باش ای دلدار ،  مدهوش و خموش

تا بگردد این جمله آگاهی سروش

تا خدای عرش و گردون ناخدایی میکند

تو دلت دریا ست که الله پادشاهی میکند


🔔 دیدگاه و نتایچ و تجربیات ارزشمند خودتان را ، زیر همین محصول برای هزارن نفر کامنت بگذارید ….

قانون جذب قانون جذب قانون جذب

دیدگاه‌ها 0

*
*